close
تبلیغات در اینترنت
مجسمه
صفحه اصلی
عضویت
ورود کاربران
تماس با ما
موضوعات
بخش اس ام اس
اس ام اس جدید و متفرقه [39]
اس ام اس عاشقانه [65]
اس ام اس سیگار و فاز سنگین [14]
اس ام اس خنده دار [39]
اس ام اس غمگین [28]
اس ام اس تیکه دار [9]
اس ام اس فاز بالا و سنگین [6]
اس ام اس به سلامتی [9]
اس ام اس روز ولنتاین [3]
اس ام اس آذری [0]
اس ام اس دانشجویی [1]
اس ام اس شب یلدا [2]
اس ام اس عید نوروز [2]
اس ام اس ولادت [0]
اس ام اس شهادت [1]
اس ام اس چهار شنبه سوری [0]
اس ام اس امام زمان (عج) [0]
اس ام اس مادر پدر [2]
اس ام اس دلتنگی [2]
اس ام اس مناسبتی [5]
اس ام اس ضد دختر و ضد پسر [3]
اس ام اس حداوند [3]
بخش طنز
ضد دختر و ضد پسر [28]
استاتوس و جملات فیسبوکی [31]
اعترافات خنده دار [4]
فکه فامیله ما داریم؟ [6]
فانتزی هام ! [1]
مورد داشتیم ! [5]
تا حالا دقت کردی؟ [2]
اس و جوک ورزشی [3]
جوک دانشجویی و دانش آموزی [2]
داستان کوتاه طنز [2]
جوک ته خنده [17]
دختر باس ... پسر باس ... [1]
بخش عاشقانه ها
عکس عاشقانه [224]
متن عاشقانه [334]
دلنوشته عاشقانه [265]
کارت پستال های عاشقانه [14]
عکس نوشته عاشقانه [77]
متن غمگین [86]
شعر عاشقانه [13]
داستان عاشقانه [29]
جواهرات عاشقانه و رماتیک [3]
عکس های مجموعه ای [52]
ناراحتی یعنی .. [3]
عشق یعنی .. [4]
کلیپ و فتو کلیپ عاشقانه [3]
آرامش یعنی .. [1]
عکس های عاشقانه متحرک [0]
طرح های عاشقانه متفرقه [6]
عکــــس
سوژه های وطنی [4]
عکس ضد دختر [4]
عکس ضد پسر [1]
عکس متفرقه [11]
تـــرول [6]
عکس نوشته مفهومی [14]
عکس های نکته دار [3]
تـــه خنــده [12]
عکس کودکان [2]
دختران کره ای [3]
انیمیشنی [3]
ابزار عاشقانه
کد موس [11]
آیــــــکون [5]
کد رفتن به بالای صفحه [1]
بنر گوشه ای [0]
کد صفحه خوش آمد گویی [2]
کد زیبا سازی لینک ها [4]
فاویکن عاشقانه و زیبا [4]
کد موس ریز سیبیل و قلب [1]
ترکیدن حباب و قلب [1]
انواع کد های بارشی [1]
کد استایل تصاویر [1]
مطالب عاشقانه موبایل
آوای انتظار همراه اول [2]
آهنگ پیشواز ایرانسل [1]
دانلود آهنگ
بیکلام [0]
پاپ عاشقانه [17]
آهنگ غمگین [7]
آهنگ سنتی [1]
دانلود رمان
مد
ساعت [2]
لباس [0]
عینک [0]
زیورآلات [5]
قاب گوشی [0]
دانستنی ها
حمایت از کافه بارانی :)

http://up.cafe-barani.ir/up/cafe-barani/love/s1/banner.gif

دوستان عزیز اگر از سایت ما خوشتان آمد کد بنر کم حجم ما در وبلاگ خود قرار دهید:

مطالب پر طرفدار
تولبار کافه بارانی
با نصب تولبار سایت عاشقانه تفریحی کافه بارانی جدیدترین مطالب و تصاویر عاشقانه و تفریحی سایت را بالای مروگر خود به سادگی مشاهده کنید!
تولبار سایت عاشقانه
برای دانلود تولبار اینجا کلیک کنید!

نوشته شده در : چهارشنبه 18 فروردين 1395 |نویسنده : mohammad76

 

((دختر خوشگل منو باش. زلف‌های پریشونش تا جلوی چشماش اومده. چشمای مستش رو ببین؛ انگار می خواد با آدم حرف بزنه. غنچه‌ ی لب‌هاش به زیبایی گل سرخه.

 

حالا مونده، حجم‌های اضافی قسمت تنشو با قلم، چکش جدا کنم و بعدشم با قلم، چکش مینی ریزه کاریاشو انجام بدم و سوهان و سنباده بکشم. اونوقت دختر گلم به دنیا میاد. فقط دست‌آخر می‌مونه، چشمای نازش رو به رنگ آسمون آبی دربیارم و مو‌های قشنگش رو همرنگ آفتاب سوزان کویر کنم. لباس هاشم همرنگ شکوفه‌های گیلاس می‌کنم. لب‌های زیباشم به سرخی غنچه ی گل سرخ رنگ می‌کنم. این‌طوری مهتاب کوچولوی من زیباترین دختر دنیا میشه. این‌طور نیست عزیزم؟))

 

 

این جمله را بارها تکرار کردم؛و هربار پاسخم سکوت بود. مثل اینکه همسرم هنوز با من قهر است. چند روزی می‌شود که با من حرف نمی‌زند. فقط روبه‌رویم می‌نشیند؛و عاشقانه نگاهم می‌کند. می‌دانستم نگاه‌هایش به من دروغ می‌گوید. او دیگر مرا دوست ندارد.

 

خوب به یاد دارم، اولین باری که او را دیدم. من بر قله‌ی تنهایی ایستاده بودم و سرمای ترس،حسرت و اندوه تمام وجودم را فرا گرفته بود. به یکباره خورشید عشق او طلوع کرد؛ و گرمای محبتش قلب منجمد من را به تپش درآورد. چه ساعت‌های دل‌انگیزی بود، وقتی دست در دست هم قدم می‌زدیم؛ و از آرزوهای دور و درازمان صحبت می‌کردیم. چه لحظه‌ی زیبایی بود،وقتی به چشم‌هایم نگاه کرد و با صدای دلنوازش، زیباترین ترانه‌ی زندگی‌ام را زمزمه‌ کرد. چه لحظه‌های بی‌نظیری بود، وقتی دست در دست هم زیر باران قدم می‌زدیم؛و چتر عشق به دست گرفته بودیم. چه نقش و نگار‌های بی نظیری با هم در دفتر روزگار کشیدیم و چه ...

 

اما حالا چه؟ روزهاست روبه‌رویم نشسته، بدون اینکه حرفی بزند. چرا بدون اینکه به من چیزی بگوید، یکدفعه با من قهر کرد؟ نکند خطایی کرده‌ام به خاطر آن با من به هم ریخته است؟ به همسرم نزدیک شده و دستانش را در دست گرفتم. به چشمانش نگاه کردم. نگاه‌های سرد و بی‌روحش، حرف زدن را برایم سخت ‌می‌کرد. اما من تصمیمم را گرفته‌بودم. باید هر‌طور که شده قلبش را بدست ‌آوردم. همین‌طور که دستانش را در دست داشتم، شروع به حرف زدن کردم:(( س-س-سلام عسل-ج-ج-جان-خو-خو-خوبی؟)) نمی‌دانستم رفتار سنگی عسل مرا به لکنت انداخته‌بود یا تپش‌های بی‌امان قلبم؟ هرچه که بود، مرا از تسخیر دوباره‌ی قلبش باز می‌داشت. چه باید می‌کردم؟ جلوی چشمانم، رشته‌هایم داشت پنبه می‌شد. باید به خودم مسلط می‌بودم نفس عمیقی کشیدم؛ و دوباره رو به سمتش کردم و گفتم:(( عزیزم، بگو چه کار اشتباهی از من سرزده؟ واسه هر چیزی که تو رو ناراحت کرده، عذر می‌خوام. تو رو خدا منو ببخش. نمی‌دونی تو این مدتی که صدات رو از من گرفتی چی به سرم اومده. بیا و منو ببخش . دوباره باهام آشتی کن.)) عسل هر چه بیشتر آه و ناله‌ی مرا می‌دید،وجودش سنگی‌تر می‌شد. لبخند تصنعی‌اش وجودم را به آتش می‌کشید. ((آخه چطور امکان داشت...؟ حالا فهمیدم کجای کار می‌لنگه. عسل تا به امروز سابقه نداشته با من قهر کنه. حتما دکتر چیزی بهش گفته و ناراحتش کرده. دکتر همیشه بهم می‌گفت عسل رو فراموش کنم. آره، بالاخره زهرش رو ریخت . اون ...))

 

 بغضم ترکید و اشک از چشمانم جاری شد. باشتاب، سمت اتاق دکتر رفتم. وقتی جلوی در اتاق رسیدم، شروع به کوبیدن در اتاقش کردم. در آن لحظه انگار دلم می‌خواست، تمام عصبانیتم را سر در خالی کنم. پیوسته مشغول کوبیدن در بودم؛ و هرچه می‌گذشت، بیشتر دلم می‌خواست در را از جایش در بیاورم. هم این طور مشغول کوبیدن در بودم تا اینکه در اتاق باز شد. مردی بلند‌قامت با روپوش سفید دگمه نشده، بیرون آمد. چشم‌های درشتش را به راحتی میتوانستم از پشت عینک دسته شاخی‌ای که به چشم داشت، ببینم. از چهره‌ی برافروخته‌اش معلوم بود، به چه چیزی فکر می‌کند. باید خودم را برای یک دعوای حسابی آماده می‌کردم؛اما بعد از چند ثانیه نگاه دلسوزانه ، آرام گرفت. چهره‌اش را بشاش کرد و با لبخند گفت:(( سلام آقا بهروز عزیز، خوبی؟ از این طرفا؟)) او باز می‌خواست مرا فریب دهد. این شگردش بود، همیشه با حرف‌های گرم و صمیمی‌اش، اوضاع را آرام می‌کرد؛اما این بار را کور خوانده است. صدایم را بلند کردم و گفتم:((چه سلامی دکتر. خیلی نامردی. مگه من چه هیزم تری بهت فروخته‌ بودم؟ چرا این کارو باهام کردی؟ رفتی چی تو گوش عسل گفتی، دیگه با من حرف نمی‌زنه؟ حرف زدن که سهل، جوری شده که احساس می‌کنم، یه تیکه سنگ شده نشسته سر جاش.))

 

دکتر بعد از شنیدن حرف‌هایم، خنده‌ی ظریفی کرد؛ و مرا در آغوش گرفت. زیر لب مدام می‌گفت:((می‌دونستم،می‌دونستم و ...)) آغوش دکتر و تکرار مسلسل‌وار واژه‌ی نفرت‌انگیز ((می‌دونستم)) کاملا مرا عصبانی کرد. سرم را بالا گرفتم و پرسیدم:(( خب چیو می‌دونی؟ به منم بگو خب.)) دکتر خیلی آرام مرا رها کرد؛ و از من خواست که به اتاقش بروم تا در مورد یکسری موضوعات صحبت کنیم. من هم قبول کردم؛و به همراه دکتر وارد اتاقش شدم. ورود من به اتاق دکتر با صحنه‌ی عذر‌خواهی‌های مکرر او همراه شد. ابتدا گفت:((خیلی معذرت می‌خوام؛انگار اتاق یه خرده سرده.)) بعدش هم رفت و شعله‌ی بخاری را بیشتر کرد. سپس گفت:(( واقعا شرمنده، فراموش کردم،اومدنی به تاسیساتی بیمارستان بگم، برای اتاقم لامپ بیاره. کرکره رو می‌کشم یه خرده نور بیاد.)) و... به سادگی می‌توانستم نظم را در جای جای زندگی دکتر مشاهده کنم. تازه متوجه شدم،فاصله بین روانپزشک و بیمار به اندازه‌ی یک تار مو است. دکتر برگشت و از من خواست تا روی صندلی پایه ترک خورده‌ای که روبه‌رویم قرارداشت،بنشینم. امیدوار بودم شکستن پایه‌‌ی صندلی، جزيي از اتفاق‌های ناخوشایند آن روز من نشود.‌ با اکراه فراوان بر روی صندلی نشستم؛و منتظر شنیدن توضیحات دکتر شدم.

 

اوگفت:((من می‌دونستم،که حالت خیلی زود خوب میشه. می‌دونستم تو با بقیه فرق داری؛و می‌تونی با مشکلات کنار بیای. من از روز اول باور داشتم که تو می‌تونی سلامتی خودت رو بدست بیاری؛و تونستی.)) حرف های دکتر جرقه‌ای در ذهنم شد؛اما این حرف‌ها به تنهایی، برای روشن کردن، چراغ حقایق کافی نبود. از دکتر پایون خواستم،تا بیشتر برایم توضیح دهد؛ و او ادامه داد که:(( روز اولی که آوردنت اینجا، تو با هیچ کسی حرف نمی‌زدی؛ و یه گوشه نشستی بودی. روز بعد شروع به ساخت اون مجسمه‌ها و حرف زدن با اونا کردی. بیماریت کاملا برام مشخص بود. تو مبتلا به افسردگی سایکوتیک شده بودی. از همون روز با جدیت درمانت رو شروع کردیم؛ و الان خوشحالم که می‌بینم حالت کاملا خوب‌شده. اوایل،چونکه حالت چندان تعریفی نداشت،نمی‌تونستم در مورد گذشتت،بپرسم. اما الان که به شرایط مطلوب روحی رسیدی، میشه بگی قبل از اینکه بیارنت اینجا، چه اتفاقی برات افتاده بود؟)) این حرف‌ها گذشته‌ای را برایم زنده کرد،که مدتها از آن گریزان بودم. بغض گلویم را فشرد. قطره‌های اشک به آرامی از چشم‌هایم سرازیر شدند. با صدایی لرزان پاسخ دادم:(( خب، ماجرا بر‌می‌گرده به یکسال قبل، وقتی که برای اولین بار آیسان رو دیدم و ...))

 

من آن وقت دانشجوی مجسمه‌سازی دانشگاه تهران بودم. صبح اول وقت طبق معمول با یک ربع تاخیر به کلاس درس هنر‌های تجسمی رسیدم. قرار بود آن روز دانشجویان به گروه‌های دو نفره تقسیم شوند. تو کلاس متوجه شدم، با خانم آیسان علوی هم‌گروه شده‌ام. تا قبل از آن روز فقط چند‌بار سلام و احوال‌پرسی ساده با او داشتم؛ و برای خود من، جالب بود، که می‌توانم او را بیشتر بشناسم. به مدت یک ترم با او هم‌گروه بودم؛ و در تمام این مدت همه چیز رو‌به‌راه بود. چرا نباشد؟ بدون اینکه بدانم،مهر و علاقه‌ام به او بیشتر می‌شد. هر روز بیشتر از دیروز شیفته‌اش می‌شدم؛ و هر روز که می‌گذشت، وابسته تر می‌شدم. روزهایی که کلاس‌هایمان به هردلیلی تعطیل می‌شد، آن روز برایم تبدیل به یکی از کابوس‌های شبانه ام می‌شد. کم کم به جایی رسیدم، که برایم دوری از چهره ی معصومش، لبخند‌های شیرینش و نگاه مغرورش غیر ممکن شده بود. درخت وجودش تمام میوه‌های انسانیت را داشت. فکر کردن به او مانند نفس کشیدن برایم شده بود. با خودم خیلی کلنجار رفتم که حسم به او را پنهان کنم؛ اما نشد. باید تصمیمم را می‌گرفتم. یا باید سعی می‌کردم برای همیشه فراموشش کنم و یا باید او را شریک لحظات عمرم می‌کردم. پاسخ این سوال کاملا واضح بود.

 

صبح اول وقت باهزار امید و آرزو راهی دانشگاه شدم. مکالمه‌ی احتمالی‌ای را که از قبل در ذهنم بود، بارها و بارها در مسیر تکرار کردم. در راهروی دانشکده به ناچار اندکی مکث کردم؛ تا شاید تپش قلبم به حالت عادی برگردد؛ولی گذر زمان فقط به سرعت تپش های قلبم اضافه می‌کرد. به ناچار باشور و شوق پنهان نشدنی وارد کلاس شدم. از آنجایی که همیشه با پانزده دقیقه تاخیر سر کلاس حاضر می‌شدم، این بار هم مثل همیشه، کلاس درس پر از همکلاسی‌هایم بود. به ذهنم رسید بعد از اتمام کلاس، در یک فرصت مناسب باآیسان صحبت کنم.در آن ساعت درسی نگاهم تنها به عقربه‌های ساعت بود؛ و تنها درسی که آموختم این بود که:انتظار سخت است. عقربه‌ی ثانیه شمار به آهستگی حرکت می کرد؛ و عقربه دقیقه‌شمار با طمانینه فراوان.عقربه‌ی ساعت شمار سرجای خود مانده بود؛و قصد حرکت نداشت. سرانجام آن انتظار طولانی ، پس از روزها به پایان رسید؛و کلاس درس به اتمام رسید.آیسان بعد از کلاس درس،کیف خود را برداشت؛ از کلاس خارج شد ؛ وبه کتابخانه رفت. کتابخانه در آن ساعت از روز خوشبختانه خالی می‌شد. در کتابخانه به غیر از من و آیسان کس دیگری نبود. این می‌توانست بهترین فرصت من باشد. به طرفش رفتم؛و کنارش نشستم. همین که مرا دید به گرمی تحویلم گرفت . من سعی کردم با سلام و احوال‌پرسی سر بحث را وا کنم. تپش‌های قلبم دوباره بازگشته‌بود و این مساله حرف زدن را برایم دشوار می‌کرد؛اما چاره ای هم نداشتم. قلبم نمی‌خواست آرام بگیرد. با همان حال به مرور هزار و یک خاطره‌ی دور و نزدیک پرداختم؛ تا اینکه بالاخره توانستم سر اصل مطلب برسم. هرآنچه در قلبم می‌گذشت، بی کم و کاست با آیسان در میان گذاشتم؛ و ازاو خواستم خوب به حرف‌هایم فکر کند؛ و جوابش را تلفنی به من بگوید.

 

حرف‌هایم تمام شد؛و خیالم از اینکه تمام حرف‌های دلم را به او گفته‌ام راحت شد؛ اما فکر کردن به جواب او دوباره خیالم را آشفته می‌کرد. از آن روز تا مدت‌ها پس از آن، کارم گرفتن گوشی دردست و قدم زدن در حیاط خانه‌‌ی ‌مان شده‌بود. درست لحظه‌ای که ناامید شده بودم، تلفن به صدا درآمد. خودش بود. انگشتم روی صفحه ی گوشی می لرزید؛ اما هر طوری که بود به تلفن جواب دادم. با چشم‌های بسته چند دقیقه ای به حرف هایش گوش کردم. قلبم می خواست از سینه بیرون بزند. با تمام وجود منتظر آخرین کلمه بودم. بعد از دقیقه ها انتظار بالاخره حرف پایانی را زد. پاسخش مثبت بود. صدای جیغ و داد مرا، ننه عصمت با گوش های نصف و نیمه اش از سه محله آن طرف تر شنیده بود. نمی دانستم آن لحظه تلفن را قطع کرده‌بودم یا نه؟ اگر نه، آن وقت یک عذر خواهی به آیسان بدهکار می شدم.

 

در دوران آشنایی ام با آیسان به تمام ویژگی هایش پی برده‌بودم. هر روز که می‌گذشت، به تصمیمم بیشتر افتخار می‌کردم. مهربانی جز جدا‌نشدنی هر تکه از وجودش بود؛ و همین باعث می‌شد که به خودم ببالم؛چراکه باارزش‌ترین قلب دنیا را بدست‌اورده بودم. بعد‌ از ماه‌ها انتظار قرار شد که روز تولدش به خواستگاریش برویم. تا روز تولدش فقط ده روز مانده‌بود. دلم می‌خواست کادوی تولد همسرم آیندم جزیی از وجودم را در خود داشته‌باشد. با ذوق و شوق فراوان شروع به ساخت مجسمه‌ای از چهره‌اش کردم. مجسمه‌ای که هر روز، ساعت ها برایش وقت می‌گذاشتم؛ و در هر تکه‌اش عشق خود را قرار می‌دادم . انتظار داشتم مجسمه یک روز قبل از تولد آیسان کامل شود. تقویم سرنوشت به سرعت ورق‌خورد و برایم عصر چهارشنبه ، روز قبل تولد، را آورد.

 

در بالکن خانه‌ام نشسته بودم؛ و قهوه‌ی اسپرسوام را می‌خوردم. تماشای چهره‌ی زیبای آیسان در هوای معطر به گل‌های مینا و نرگس بهترین حس عمرم بود. تنها چیزی که می‌توانست آرامشم را برهم بزند، صدای زنگ خوردن تلفنم بود. اما چه کسی به آن اهمیت می‌دهد؟ تلفن برای خودش چند ثانیه‌ای زنگ خورد؛و سپس صدایش قطع شد؛ اما این پایان کار نبود. تلفن برای بار دوم و سوم هم زنگ خورد و قطع شد. بار چهارم ، هر چند دوست نداشتم از روی صندلی راحتی‌ام بلند شوم، ولی این کار را کردم. به سرعت سمت تلفنم رفتم؛تا خاموشش کنم ؛و از شر صدای گوش‌آزارش راحت شوم. وقتی به تلفن رسیدم،متوجه شدم،آیسان بوده‌ که بارها زنگ زده. اما چه کار واجبی می‌توانست باعث شود، او چهار بار به من تلفن کند. تا آن روز کمتر سابقه داشت که او به من تلفن کند. با اضطراب تلفنم را جواب دادم. ((الو، سلام آیسان جان، کاری داری؟)) ((سلام آقا بهروز، می‌تونی تا ساعت هفت تو کافی‌شاپ باران باشی؟ کار مهمی باهات دارم.))

 

من هم از خدا خواسته قبول کردم. خیلی سریع آماده شدم و به راه افتادم. همیشه عادت داشتم، چند دقیقه‌ای زودتر سر قرار هایم با آیسان حاضر شوم. وقتی به کافی‌شاپ رسیدم، او هنوز نیامده بود. در یکی از صندلی‌های دو نفره‌ی کافی‌شاپ نشستم ؛ و منتظرش ماندم. دقیقه‌ها یکی پس از دیگری سپری شدند؛ ولی او نیامد. دیگر کم کم داشتم نگرانش می‌شدم. تلفنم را برداشتم تا بهش زنگ بزنم. در همان لحظه با قیافه‌ای در هم رفته وارد کافی‌شاپ شد. سنگینی خاصی در نگاهش وجود داشت. به‌ آرامی جلو آمد. روبه رویم نشست ؛ و تنها به گفتن واژه ی ((سلام)) اکتفا کرد. هر چند، رفتارش مرا متعجب کرده‌بود؛ ولی سعی کردم ، به رویم نیاورم. (( سلام آیسان خانم عزیز، چی شده که ما رو قابل دونستی و به کافی شاپ دعوتمون کردی؟ از اونجایی که می دونستم شما به وقت حساسی، از همون همیشگی سفارش دادم ، برامون بیارن. تو که مشکلی نداری؟)) سرش را بالا گرفت؛ و با نگاه‌هاس سردش چند ثانیه ای به من خیره شد؛ و بعدشم گفت:(( ببین آقا بهروز، گفتن این حرف برای من خیلی سخته؛ ولی مجبورم بگم. من احترام زیادی برات قاىلم و خاطر شما برام عزیزه و ...)) می‌دانستم باید انتظار خبر بدی را داشته‌باشم.بی اختیار گفتم:(( خواهشا برو سر اصل مطلب.)) (( خب واقعیت اینه که فردا قراره برام خواستگار بیاد؛ و دوست دارم که با اون ازدواج کنم. به نظرم ما برای همدیگه ساخته‌نشدیم . من و تو نمی‌تونیم با همدیگه خوشبخت بشیم. امیدوارم این موضوع رو درک کنی.))

 

کاملا جا خورده بودم. انتظار شنیدن این حرف‌ها را نداشتم. آن لحظات برایم مثل یک کابوس بود . من داشتم چه چیزی می‌شنیدم؟ ناخودآگاه صدایم را بلند کردم و گفتم:(( می‌فهمی چی میگی؟ منظورت چیه ما واسه هم ساخته نشدیم؟ کی قراره بیاد خواستگاریت؟ این حرفا رو چرا الان بهم میگی؟ جواب بده؟)) همه‌ی آدم های توی کافی‌شاپ داشتند به ما نگاه می کردند. آیسان نتوانست عصبانیت مرا تحمل کند. به یکباره از کوره در رفت؛ و با عصبانیت فریاد کشید:(( تو یه بیکار علافی . با تو به هیچ جا نمی‌تونم برسم. به عشق چی میدن؟ دوست داشتن واقعی به پوله که تو نداری؟))

 

بعد گفتن حرف‌هایش، کیفش را برداشت؛ و از کافی شاپ بیرون رفت. حال من مانده بودم؛ و خاکستر وجودم؛و نگاه های ترحم آمیز مردم. دوست نداشتم، کسی گریه کردنم را ببیند. سرم را پایین گرفتم و از آنجا خارج شدم. ساعت‌ها بدون اینکه بدانم کجا هستم ؛ و بدون اینکه بدانم کجا می‌روم، خیابان ها را یکی پس از دیگری رد می‌کردم. ساعت از نیمه‌شب گذشت و باران شدیدی شروع به باریدن کرد. بر روی یکی از نیمکت‌های پارکی نشستم و به دنبال پاسخی برای چرا های بیشمار ذهنم گشتم. ساعت‌ها گذشت ولی ...

 

((بله آقای دکتر، من فقط همینا رو به یاد میارم.)) (( خب که این طور. به نظر من تو دیگه اینجا کاری نداری. تا بری و وسایلت رو جمع کنی، منم برگه‌ی ترخیص‌ات رو امضا می‌کنم.))

 

لحظه‌ی رفتن فرا رسید. برای بار آخر به حیاط تیمارستان رفتم؛ مثل اینکه دلم نمی‌خواست ، همسرم و دخترم را ترک کنم. لحظه‌ی غمناکی بود. با چشمانی اشکبار با دختر و همسرم خدا حافظی کردم؛ و آنجا را ترک کردم. رفتم برای همیشه. رفتم تا بقیه‌ی عمرم را میان مجسمه‌ها زندگی کنم.   

 



درباره : داستان عاشقانه ,

بازدید : 127
نظرات ()
نظر بدهید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی


تبادل لینک رایگان و اتوماتیک کافه بارانی

برای افزایش بازدید و پیج رنک با سایت ما تبادل لینک کنید!

http://up.cafe-barani.ir/up/cafe-barani/love/tabadol_link2.png



تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
اعضای آنلاین:

درباره ما

برای دل خودم می نویسم ... برای دلتنگی هایم برای دغدغه های خودم برای شانه ای که تکیه گاهم نیست ! برای دلی که دلتنگم نیست ... برای دستی که نوازشگر زخم هایم نیست ... برای خودم می نویسم ! بمیرم برای خودم که اینقدر تنهاست !.!.!.!
جستجو

صفحه نخست | عضویت | ورود کاربران | آرشیو | خوراک | تماس با ما

Copyright © 2011 desgin : erfan abbasiDesigned BY: Mehrdad Dashti