close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه عاشقانه یک روز برفی
صفحه اصلی
عضویت
ورود کاربران
تماس با ما
موضوعات
بخش اس ام اس
اس ام اس جدید و متفرقه [39]
اس ام اس عاشقانه [65]
اس ام اس سیگار و فاز سنگین [14]
اس ام اس خنده دار [39]
اس ام اس غمگین [28]
اس ام اس تیکه دار [9]
اس ام اس فاز بالا و سنگین [6]
اس ام اس به سلامتی [9]
اس ام اس روز ولنتاین [3]
اس ام اس آذری [0]
اس ام اس دانشجویی [1]
اس ام اس شب یلدا [2]
اس ام اس عید نوروز [2]
اس ام اس ولادت [0]
اس ام اس شهادت [1]
اس ام اس چهار شنبه سوری [0]
اس ام اس امام زمان (عج) [0]
اس ام اس مادر پدر [2]
اس ام اس دلتنگی [2]
اس ام اس مناسبتی [5]
اس ام اس ضد دختر و ضد پسر [3]
اس ام اس حداوند [3]
بخش طنز
ضد دختر و ضد پسر [28]
استاتوس و جملات فیسبوکی [31]
اعترافات خنده دار [4]
فکه فامیله ما داریم؟ [6]
فانتزی هام ! [1]
مورد داشتیم ! [5]
تا حالا دقت کردی؟ [2]
اس و جوک ورزشی [3]
جوک دانشجویی و دانش آموزی [2]
داستان کوتاه طنز [2]
جوک ته خنده [17]
دختر باس ... پسر باس ... [1]
بخش عاشقانه ها
عکس عاشقانه [224]
متن عاشقانه [334]
دلنوشته عاشقانه [265]
کارت پستال های عاشقانه [14]
عکس نوشته عاشقانه [77]
متن غمگین [86]
شعر عاشقانه [13]
داستان عاشقانه [29]
جواهرات عاشقانه و رماتیک [3]
عکس های مجموعه ای [52]
ناراحتی یعنی .. [3]
عشق یعنی .. [4]
کلیپ و فتو کلیپ عاشقانه [3]
آرامش یعنی .. [1]
عکس های عاشقانه متحرک [0]
طرح های عاشقانه متفرقه [6]
عکــــس
سوژه های وطنی [4]
عکس ضد دختر [4]
عکس ضد پسر [1]
عکس متفرقه [11]
تـــرول [6]
عکس نوشته مفهومی [14]
عکس های نکته دار [3]
تـــه خنــده [12]
عکس کودکان [2]
دختران کره ای [3]
انیمیشنی [3]
ابزار عاشقانه
کد موس [11]
آیــــــکون [5]
کد رفتن به بالای صفحه [1]
بنر گوشه ای [0]
کد صفحه خوش آمد گویی [2]
کد زیبا سازی لینک ها [4]
فاویکن عاشقانه و زیبا [4]
کد موس ریز سیبیل و قلب [1]
ترکیدن حباب و قلب [1]
انواع کد های بارشی [1]
کد استایل تصاویر [1]
مطالب عاشقانه موبایل
آوای انتظار همراه اول [2]
آهنگ پیشواز ایرانسل [1]
دانلود آهنگ
بیکلام [0]
پاپ عاشقانه [17]
آهنگ غمگین [7]
آهنگ سنتی [1]
دانلود رمان
مد
ساعت [2]
لباس [0]
عینک [0]
زیورآلات [5]
قاب گوشی [0]
دانستنی ها
حمایت از کافه بارانی :)

http://up.cafe-barani.ir/up/cafe-barani/love/s1/banner.gif

دوستان عزیز اگر از سایت ما خوشتان آمد کد بنر کم حجم ما در وبلاگ خود قرار دهید:

مطالب پر طرفدار
تولبار کافه بارانی
با نصب تولبار سایت عاشقانه تفریحی کافه بارانی جدیدترین مطالب و تصاویر عاشقانه و تفریحی سایت را بالای مروگر خود به سادگی مشاهده کنید!
تولبار سایت عاشقانه
برای دانلود تولبار اینجا کلیک کنید!

نوشته شده در : پنجشنبه 25 دي 1393 |نویسنده : Ali

داستان کوتاه عاشقانه یک روز برفی

برای خواندن این داستان زیبا به ادامه مطلب بروید...

يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت. اصلا نمي دونست عشق چيه عاشق به کي مي گن . تا حالا هم هيچکس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود و هرکي رو هم که ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميکنه بهش ميخنديد. هرکي که مي ومد بهش مي گفت من يکي رو دوست دارم . بهش مي گفت دوست داشتن و عاشقي مال تو کتاب ها و فيلم هاست….

 
روز ها گذشت و گذشت تا اينکه يه شب سرد زمستوني توي يه خيابون خلوت و تاريک داشت واسه خودش راه ميرفت که يه دختري اومد و از کنارش رد شد . پسر قصه ما وقتي که دختره رو ديد دلش ريخت و حالش يه جوري شد. انگار که اين دختره رو يه عمر ميشناخته حالش خراب شد. اومد بره دنبال دختره ولي نتونست مونده بود سر دو راهي تا اينکه دختره ازش دور شد و رفت اون هم همينجوري واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خيابون اينقدر رفت و رفت و رفت تا اينکه به خودش اومد و ديد که رو زمين پر از برفه رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد همش به دختره فکر ميکرد.

بعضي موقع ها هم يه نم اشکي تو چشاش جمع مي شد. چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوري بود تا اينکه باز دوباره دختره رو ديد دوباره دلش يه دفعه ريخت ولي اين دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن توي يه شب سرد همين جور راه ميرفتن و پسره فقط حرف ميزد. دختره هيچي نميگفت تا اينکه رسيدن به يه جايي که دختره بايد از پسره جدا ميشد بالاخره دختره حرف زد و خداحافظي کرد. پسره براي اولين بار توي عمرش به دختره گفت دوست دارم . دختره هم يه خنده کوچيک کرد و رفت. پسره نفهميد که معني اون خنده چي بود ولي پيش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد. اون شب ديگه حال پسره خراب نبود چند روز گذشت تا اينکه دختره به پسر جواب داد و تقاضاي دوستي پسره رو قبول کرد.

پسره اون شب از خوشحاليش نميدونست چيکار کنه. از فردا اون روز بيرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد, اولش هر جفتشون خيلي خوشحال بودن که با هم ميرن بيرون وقتي که ميرفتن بيرون فکر هيچ چيز جز خودشون رو نمي کردن

توي اون يه ساعتي که با هم بيرون بودن اندازه يه عمر بهشون خوش ميگذشت پسره هرکاري ميکرد که دختره يه لبخند بزنه همينجوري چند وقت با هم بودن. پسره اصلا نمي فهميد که روز هاش چه جوري ميگذره اگه يه روز پسره دختره رو نميديد اون روزش شب نميشد. اگه يه روز صداش رو نميشنيد اون روز دلش ميگرفت و گريه ميکرد.
يه چند وقتي گذشت با هم ديگه خيلي خوب و راحت شده بودن تا اين که روز هاي بد رسيد روزگار نتونست خوشي پسره رو ببينه به خاطر همين دختره رو يه کم عوض کرد دختره ديگه مثل قبل نبود ديگه مثل قبل تا پسره بهش ميگفت بريم بيرون نميومد و کلي بهونه مياورد . ديگه هر سري پسره زنگ ميزد به دختره دختره ديگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نميزد و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه. از اونجا شد که پسره فهميد عشق چيه و از اون روز به بعد کم کم گريه اومد به سراغش دختره يه روز خوب بود يه روز بد بود با پسره ديگه اون دختر اولي قصه نبود پسره نميدونست که برا چي دختره عوض شده .
يه چند وقتي همينجوري گذشت تا اينکه پسره يه سري زنگ زد به دختره ولي دختره ديگه تلفن رو جواب نداد هرچقدر زنگ زد دختره جواب نميداد همينجوري چند روز پسره همش زنگ ميزد ولي دختره جواب نميداد يه سري هم که زنگ زد پسره گوشي رو دختره داد به يه مرده تا جواب بده پسره وقتي اينکار رو ديد ديگه نتونست طاغت بياره همونجا وسط خيابون زد زير گريه طوري که نگاه همه به طرفش جلب شد همونجور با چشم گريون اومد خونه و رفت توي اتاقش و در رو بست يه روز تموم تو اتاقش بود و گريه ميکرد و در رو روي هيچکس باز نميکرد تا اينکه بالاخره اومد بيرون از اتاق اومد بيرون و يه چند وقتي به دختره ديگه زنگ نزد تا اينکه بعد از چند روز توي يه شب سرد دختره زنگ زد و به پسره گفت که ميخوام ببينمت و قرار فردا رو گذاشتن.

پسره اينقدر خوشحال شده بود فکر ميکرد که باز دوباره مثل قبله فکر ميکرد باز وقتي ميره تو پارک توي محل قرار هميشگيشون دختره مياد و با هم ديگه کلي ميخندن و بهشون خوش ميگذره ولي فردا شد.

پسره رفت توي همون پارک و توي همون صندلي که قبلا ميشستن نشست تا دختره اومد پسره کلي حرف خوب زد ولي دختره بهش گفت بس کن ميخوام يه چيزي بهت بگم و دختره شروع کرد به حرف زدن. دختره گفت من دو سال پيش يه پسره رو ميخواستم که اونم خيلي منو ميخواست يک سال تموم شب و روزمون با هم بود و خيلي هم دوستش دارم ولي مادرم با ازدواج ما موافق نيست مادرم تو رو دوست داره از تو خوشش اومده ولي من اصلا تو رو دوست ندارم اين چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم به خاطر اينکه نميخواستم دلت رو بشکنم پسره همينطور مثل ابر بهار داشت اشک ميريخت و دختره هم به حرف هاش ادامه ميداد.

دختره گفت تو رو خدا تو برو پي زندگي خودت من برات دعا ميکنم که خوش بخت بشي تو رو خدا من رو ول کن من کسي ديگه رو دوست دارم اين جمله دختره همينجوري تو گوش پسره ميچرخيد و براش تکرار ميشد و پسره هم فقط گريه ميکرد و هيچي نميگفت.

دختره گفت من ميخوام به مامانم بگم که تو رفتي خارج از کشور تا ديگه تو رو فراموش کنه تو هم ديگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم باز پسره هيچي نگفت و گريه کرد دختره هم گفت من بايد برم و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو ديگه فراموش کن و رفت.پسره همين طور داشت گريه ميکرد و دختره هم دور ميشد تا اينکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت . رفت و توي خونه همش داشت گريه ميکرد . دو روز تموم همينجوري گريه ميکرد زندگيش توي قطره هاي اشکش خلاصه شده بود . تازه ميفهميد که خودش يه روزي به يکي که داشت براي عشقش گريه ميکرد خنديده بود و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گريه ميکرد . پسره با خودش فکر کرد که به هيچ وجه نميتونه دختره رو فراموش کنه. کلي با خودش فکر کرد تا اينکه يه شب دلش رو زد به دريا

و رفت سمت خونه دختره ميخواست همه چي رو به مادر دختره بگه اگه قبول نميکرد ميخواست به پاي دختره بيافته ميخواست هرکاري بکنه تا عشقش رو ازش نگيرن وقتي رسيد جلوي خونه دختره سه دفعه رفت زنگ بزنه ولي نتونست

تا اينکه دل رو زد به دريا و زنگ زد زنگ زد و برادر دختره اومد پايين و گفت شما پسره هم گفت با مادرتون کار دارم مادر دختره و خود دختره هم اومدن پايين مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل ولي دختره خوشحال نشد.

وقتي پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره داداش دختره عصباني شد و پسره رو زد ولي پسره هيچ دفاعي از خودش نکرد تا اينکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد و پسره رو برد اون طرف و با گريه بهش گفت به خاطر من برو اگه اينجا باشي ميکشنت پسره هم با گريه گفت من دوستش دارم نميتونم ازش جدا باشم باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن. پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد صورت پسره پر از خون شده بود و همينطور گريه ميکرد تا اينکه مادر دختره زورکي پسره رو راهي کرد سمت خونشون پسره با صورت خوني و چشم هاي گريون توي خيابون راه افتاد و فقط گريه ميکرد.

اون شب رو پسره توي پارک و با چشم هاي گريون گذروند مادره پسره اون شببه همه بيمارستان هاي اون شهر سر زده بودبه خاطر اينکه پسرش نرفته بود خونه ولي فرداش پسرش رو زير بارون با لباس خيس و صورت خوني بي هوش توي پارک پيدا کرد

پسره ديگه از دختره خبري پيدا نکرد هنوز هم وقتي ياد اون موقع ميافته چشم هاش پر از اشک ميشه و گريه ميکنه هنوز پسره فکر ميکنه که دختره يه روزي مياد پيشش و تا هميشه براي اون ميشه.

هنوز هم پسره دختره رو بيشتر از خودش دوست داره الان ديگه پسره وقتي يکي رو ميبينه که داره براي عشق گريه ميکنه ديگه بهش نميخنده بلکه خودش هم ميشينه و باهاش گريه ميکنه. پسره ديگه از اون موقع به بعد عاشق هيچکس نشد چون به خودش ميگفت من يکي رو هنوز بيشتر از خودم دوست دارم و عاشقشم

 



درباره : بخش عاشقانه ها , داستان عاشقانه ,
برچسب ها : داستان کوتاه عاشقانه یک روز برفی , داستان عاشقانه , داستان عاشقانه جدید , داستان کوتاه عاشقانه , داستان های کوتاه عاشقانه , عاشقانه ترین داستان های کوتاه , داستان عاشقانه کوتاه , داستان روزهای برفی , داستان عاشقانه روزهای برفی ,

بازدید : 917
نظرات ()
نظر بدهید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
این نظر توسط shytonak78 در تاریخ 1393/11/5 و 18:01 دقیقه ارسال شده است

خب چرا دختره ازاول نگف پسره رو نمیخواد؟؟؟
حتمن باید پسره میمرد تاا دختره بفهمه دوسش نداره؟؟؟؟

این نظر توسط فاطی در تاریخ 1393/11/4 و 23:39 دقیقه ارسال شده است

دادا اشکم در اومد من عاشق اینجور داستانام ولی کاش واقعی نباشن
پاسخ : بعضیا واقعیه
بعضی ها هم ساخته ذهن نویسنده

ولی اینجور مسائل برای بعضی ها اتفاق میوفته...

این نظر توسط maryam در تاریخ 1393/10/26 و 20:49 دقیقه ارسال شده است




تبادل لینک رایگان و اتوماتیک کافه بارانی

برای افزایش بازدید و پیج رنک با سایت ما تبادل لینک کنید!

http://up.cafe-barani.ir/up/cafe-barani/love/tabadol_link2.png



تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
آمار کاربران
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
اعضای آنلاین:

درباره ما

برای دل خودم می نویسم ... برای دلتنگی هایم برای دغدغه های خودم برای شانه ای که تکیه گاهم نیست ! برای دلی که دلتنگم نیست ... برای دستی که نوازشگر زخم هایم نیست ... برای خودم می نویسم ! بمیرم برای خودم که اینقدر تنهاست !.!.!.!
جستجو

صفحه نخست | عضویت | ورود کاربران | آرشیو | خوراک | تماس با ما

Copyright © 2011 desgin : erfan abbasiDesigned BY: Mehrdad Dashti